|
بگذار با تو تنها باشم
|
چگونه توانم تحمل کرد...
چگونه توانم تحمل کردشکستی که از هزاران مرگ برایم سختر است...
چگونه توانم تخمل کرد زندگی ای که درهرگوشه ان جای خالیت نمایان است...
اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لعنت بر این سرنوشت که زندگی ما را بد نوشت.
همیشه شب رادوست داشتم چون در فرصت زیاد ان تووخاطراتم با تو را مرورمی کردم یا حداقل اگر
دلتنگ دیدارت بودم درخواب می دیدمت اما...
از شب متنفرم : هنوز فرصت زیاد ان تو را وخاطراتت رابه من یاداور می کند هنوز در خواب تو را می بینم.
نه هفته ایی یک باربلکه هر شب ولی با این تفاوت که دیگر خودت را ندارم.
رویایت همدم تنهایی های من است.
هر روزصبح با صورتی اخمو چشمانی خیس سر سجاده مرگم بر میدارم.
از شب متنفرم چون تو را بی یادم می اورد.
شب زمان مرگ من است ودل شب گورستان است.
با بودنت هست شدم وبا نبودنت نابود
فقط یک خواهش از تو دارم:قسمت می دهم به چشمان پاکت ونگاه دلنوازت فقط یکبار
یکبار حرفهایمان
فکر کن فقط یکبار قول هایی که دادی را به یاد اور
فقط یکبار به بدبختی دختری فکر کن که روزی دیوانه نگاهت بود...
کسی که تو را می پرستید اما کافرش کردی
گله ای از تو ندارم گله ام از خداست.
سلام
دیگه واسه کسی نمی نویسم واسه
دلم مینویسم اما فرقی هم نداره
اخه دل من که کسی نیست اگه
کسی بوداگه ارزش داشت الان
باهاش اینجوری نمی شد اما من
همیشه خودمو گول میزنم ومیگم
مجبورش کردن خودش نمی خواست
شاید واسه دلم بنویسم...اره می نویسم...
زندگی یعنی مرگ...
زندگی یعنی ترس...
زندگی یعنی تنفر...
زندگی یعنی بی وفایی...
زندگی یعنی ما...
پس چقدر((ما))بدیم...



پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش ...
من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش …
شمع رو از قصه جدا كن چكه كن رو باور من ...
خط بكش رو جای پای گريه های آخر من ...
اسمتو ببخش به لبهام بی تو خاليه نفسهام ...
خط بكش رو باور من زير سايه بون دستام ...
خواب سبز رازقی باش عاشق هميشگی باش ...
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش ...
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش ...
من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش ...
شمع رو از قصه جدا كن چكه كن رو باور من ...
خط بكش رو جای پای گريه های آخر من ...
من پر از حرف سكوتم خاليم رو به سقوطم ...
بی تو و آبی عشق تشنه ام كوير لوتم ...
نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم ...
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم ...
پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش ...
من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش ...
عشق يعنی انتظار و انتظار ...
عشق يعنی هر چه بينی عکس يار ...
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر ...
عشق يعنی سجدهها با چشم تر ...
عشق يعنی ديده بر در دوختن ...
عشق يعنی از فراقش سوختن ...
عشق يعنی سر به در آويختن ...
عشق يعنی اشک حسرت ريختن ...
عشق يعنی لحظههای ناب ناب ...
عشق يعنی لحظههای التهاب ...
عشق يعنی بنده فرمان شدن ...
عشق يعنی تا ابد رسوا شدن ...
عشق يعنی گم شدن در کوی دوست ...
عشق يعنی هر چه در دل آرزوست ...
عشق يعنی يک تيمم يک نماز ...
عشق يعنی عالمی راز و نياز ...
عشق يعنی يک تبسم يک نگاه ...
عشق يعنی تکيه گاه و جان پناه ...
عشق يعنی سوختن يا ساختن ...
عشق يعنی زندگی را باختن ...
عشق يعنی همچو من شيدا شدن ...
عشق يعنی قطره و دريا شدن ...
عشق يعنی پيش محبوبت بمير ...
عشق يعنی از رضايش عمر گير ...
عشق يعنی زندگی را بندگی ...
عشق يعنی بندگی آزادگی ...

حالاکه باهم یکی شدن دلامون
حالا که جادها افتادن به پامون
یکی از اون بالا انگار داره میشنوه صدامونو
به گمونم که اثر داره دعامون
همسفر ای هم ستاره راه بیفتیم که خودش داره هوامونو
دل اون سوخته برای گریه هامون
خودش داره هوامونو
میشه هر سنگ بیابون برای ما یه نشونه
که بتونه مارو تا کنار دریا برسونه
همسفر ای همستاره سر روشونه های من بزار دوباره
وقتی برفها اب بشن رودخونه سر روشونه ی دریا می زاره
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

تو این یک سال زندگی باتمام بدیاش واسه من به قشنگترین
صورت گذشت روزبه روزعاشقترشدم وبیشتر بهش افتخار میکردم.
بعضی وقتا به خودم میگفتم اخه یه ادم چقدر ظرفیته
عشقی روداره؟
ولی هر دفعه یه چیزی از درونم بهم میگفت که عشقی که تو
براش داری میری جلو لیاقتش خیلی بالاتراز این حرفاست
تا اخر عمرت بایدروزبه روز عاسقتر بشی تا شاید روز
اخر زندگیت یکم لایق عشقش شده باشی.
با یک اتفاق ساده رو همین عالم خاکی یک حس قشنگ به وجود میاد که نه میشه گفت که این حس اینجا شناخته شده نه میشه گفت آسمانیه.آره به همین سادگی.که با این همه پیشبینیایی که از همون روز اول ما داشتیم و فکر به احتمالات !نمیشه گفت و نمیتونیم بگیم اوضاع همونجوری که ما فکرشو میکردیم پیش میره.
این روزگار بیرحمم که همیشه ما انسانهارو باید به راههای ناهموار بکشونه.
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
حالا دیگه هردوی ما میگیم تا هر جا که سرنوشت باهامون راه بیاد با هم میمونیم.
خیلی چیزایی که ما نمیخواستیم پیش بیاد اتفاق افتاد که حالا باید هردومون بگیم((پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم))
ولی با هیچ زبانی نمیشه گفت این حس عظیمی که تو این راه نصیبمون شده از چه جنسیه همین که واسه ما شناخته شده یه دنیا که نه خیلی بیشتر از اینها ارزش داره.
حتماً خیلی ها قبل از ما تو این راه قرار گرفتن ولی واسه ما تازگی داره.
راهی که با سازگاریهای زمونه با ناسازگاریهای زمونه هیچ وقت فراموش شدنی نیست و منطق چیز غریبه ای نیست تو این راه.
ما باهم به جاهایی رسیدیم که تا به حال نرسیده بودیم به نقطه اوجی که فکرشم باور نکردنی بود وباز هم فراتر از اینها سیر خواهیم کرد.
یا حق
يادته يه روز بهم گفتي وقتي مي خواي گريه كني برو زير بارون تا نامحرمي اشكاتو
نبينه وبهت نخنده گفتم اگه بارون نمي باريد چي؟گفتي محاله كه چشمات ببارن واسمون گريش
نگيره... گفتم وقتي گريه ميكنم دوست دارم كه تو كنارم باشي گفتي اي به چشم حالا من دارم گريه ميكنم
وتو در ان دوردستها داري به من ميخندي خيلي سخته يه روز به ادم بگن ستاره شو ميخوام ببينمت
يه روز بعد بهت بگن بروديگه نميخوام ببينمت...
شنیده بودم در آیینه
یکی هست که تنهاست
دیشب با خود اندیشیدم...
که با او دوست شوم!
و تنهایی ام را با او قسمت کنم!!!
چون در آیینه نگریستم...
تنهاییم دو چندان شد
چگونه فراموش کنم تو را؟
که خیالت وزمزمه هایت همیشه با من است
چگونه فراموش کنم تورا؟
که ساییت ونگاهت همیشه با من است
چگونه فراموش کنم تورا؟
که با تپشهای قلبت زیسته ام
چگونه فراموش کنم تو را؟
که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کردهام
چگونه فراموش کنم تو را؟
که با تو همیشه ودرهمه جانفس کشیده ام
با عرض سلام و خسته نباشی خدمت همه دوستان عزیز
ممنون از اینکه بنده حقیرو قابل دونستین و با نظرات خوب و خوندنیتون
هراهی کردین.
این وبلاگ و با تموم وجودم البته وجود ناتمومم تقدیم میکنم به
بهترینمبه تنها کسی
که روزنه امید را در من روشن کرد.بدترین درد این نیست که عشقت بمیره
بدترین درد این نیست که به عشقت نرسی
بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزن
بدترین درد اینه که عاشق کسی باشی واون ندون.....
دلم می خواست کنارت می نشستم
به شانه هایت تکیه می دادم
نوازشم می کردی
و آروم آروم با تو حرف می زدم
اما انگار آن روزها برای همیشه گذشته است
و تو دیگر به پناهگاهی که داشتم راهم نمی دهی
باشد برایت می نویسم
احساس بدی دارم
می دانم که چقدر دوستم داری
و حاضری به خاطرمن هر کاری بکنی
من از این بابت سپاسگذارم
اما افسوس که به خودت زحمت ندادی نظر مرا بپرسی و بعد
نسخه مرا بپیچی
ولی اگر این داروی تو مرگ مرا تهسیل کند چی...؟
احساس کسی را دارم که در چاه عمیق و تاریکی در حال سقوط است
و فقط صداهایی می شنود
که از طناب و از نجات حرف می زنند اما طنابی نمی بیند
و ته چاه هر لحظه نزدیکتر می شود
دیگر حوصله باقی ماجرا را ندارم
اما نترس
احتمالا پدرومادرم در نبود تو
فرصت یک لحظه تنها ماندن را هم به من نخواهند داد
چه رسد به مردن را
اما خودم حوصله زندگی بدون تورا ندارم
و تو حق نداری اعتراض کنی
اگر گمان می کنی فداکاری کردی و مرا از خودت کندی باید بدانی
من بیشتر فداکاری کردم که از تصمیم تو تبعیت کردم
هنوز هم بیشتر از خودم به تو اعتماد دارم
اما هر اتفاقی برای هر کداممان بیفتد تو مسول خواهی بود
و دعا کن که اتفاقی برای خودت نیفتد
که تا زنده ام حتی مرده ات را نخواهم بخشید
اگر روزی پشیمان شدی بی درنگ بسویم بیا که طاقت بی توبودن را ندارم.
اگر عشق این است چه جان سختند انسانها
که هزاران سال عاشق شده اند ولی هنوز نسلشان باقیست.
باورش کردم
و ندانستم تمام حرفهایش فریب است
خنده هایش دروغ و بی احساس
گریه هایش هم کمی عجیب است
ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند
ساحر است می خواهد سحر سامانم کند
ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
برای اغفال من می آید از در دلبستگی
باورش کردم
و حرفهایش را شنیدم
دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم
زبان بازیش که تمام شد
دل ساده ام که رام شد
دیگر دوست داشتنی در کار نبود
دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود
راست و دروغ به عشق من قسم خورد
چیزی نگفتم من هر
چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد
حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را
فریبی بیش نبود
او که دم از محبوبیت میزد
در شهر خود غریبی بیش نبود
او از عشق بی نصیب بود
او کارش فریب بود
او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت
یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت
او همیشه فکر دلبری بود
چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود
او به وفا و صداقت کرده بود پشت
او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت
| من یه کودکم | |
|
یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق شدنم و تو این کار را کردی... و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ تو شدی شاهزاده ی سوار بر اسب سپید و من پری قصه ها و چقدر ساده عاشقم کردی و از ان ساده تر رهایم کردی گفتم : بمان شاهزاده زیبا!... من بی تو میمیرم... خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم گفتی: من بزرگ شده ام من دیگر بازی نمیکنم گفتم:مگر بزرگتر ها بازی نمیکنند؟ گفتی : بازی نه زندگی میکنند گفتم: پس بیا زندگی کنیم مثل بازی گفتی : زندگی بازی نیست گفتم : پس حالا با عشق تو چه کنم ؟ گفتی رهایش کن ... بازی بود زندگی کن گفتم: پس من تا همیشه کودکت خواهم ماند... |


دیدی آخرش نموندی
منو تا جنون کشوندی
دلی که دادم به دستت
آخرش زدی شکوندی
آخراش خوب شده بودی
تیتر نامه ها مو خوندی
اما چون خوندی و رفتی
دلمو بیشتر سوزوندی

من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانۀ پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجرۀ چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال، اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانۀ دوست داشتنی زندگیم از عهدۀ داشتنش برآید. سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را. مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانۀ تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ، اگر ترانه ها ثمرۀ تخیل بود به جنون نمی رسید، اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست ، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم سخت است ، بی علاج است ، دانستنش آدم را کم کم می کشد ، گریۀ شبانه می آورد ، اما همین است ، خبر کاملاً ناگوار و واقعی ست ، اون یکی رو جز من داشت. سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد ، گریه می کنم با شکوه، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمی شنود ونمی داند که ماه ، خوشبختی مشترک همۀ بی ستاره هاست. یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتۀ من است : چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟
قلبم چند روزی بود که سربه هوا شده بود در تلاتم تپیدن تپق می زد و صدایش را هر دفعه بلند تراز دفعه قبل
به گوش کرم می رساند. و گاهی می گریست گریستنش مثل ابر بهاری اسمان وجودم را بعد از باریدن پاک می کرد
و گاهی بلند بلند می خندید و وقتی او می خندید لبخند را در انهدام گریه به من تقدیم می کرد گاهی هم گستاخی کرده
واز تپش می ایستاد ولی گروه زییادی این کارها را دیوانگی می پنداشتند ولی همین جنون بود که به من توانایی اوج
گرفتن به سوی بی نهایت را می داد.
عقلم چند باری سعی کرد که معادله ی سکوت و فریادش را حل کند ولی نتوانست و به اجبار راه زور در پیش گرفته
بر قلبم حکومت کرد.و او را درونم خفه کرد.و همان گونه و کنایه های دیوانه بودن بود که به من تردید هدیه کرد.و
همین تردید بود که باعث شد در حالی که ذره ذره ی وجود من در نزاع و در گیری بود من راه سکوت بگیرم. دیگر
چند صباحی است که صدایش را نمی شنوم فکر می کنم در سکوت اشک می ریزد هق هق هایش را حس می کنم
من نتوانستم به حرفهایش گوش دهم من قاضی خوبی نبودم حرف طرفین را نشنیده به استناد این که عقل همیشه
درست می گوید جانب عقل را گرفته و ساکت ماندم با تمام وجودم پشیمانم ولی غرور اجازه نمی دهد که بیان کنم
و به ذره ذره ی وجودم بگویم که من قلبم را در شبی تاریک در چاله ی دلزدگی انداختم.
دیگر خسته شدم انقدر قیافه ی ادم های عاقل و بالغ را به خودگرفته راست راست راه رفتم و کتابهای قطور پر از
تءوریهای همیشه تءوری را بدست گرفته تا وقتی از خیابان های این شهر که همه قلب هایشان را خفه کرده اند
رد می شوم با به به و چه چه انها روبه رو شوم هر روز که به خانه ی دلم بر می گردد در سکوت و تاریکی
پنجره ها و درهای بسته سعی می کنم قلبم را نجات دهم.
درونم به مردابی تبدیل شده است از خواسته های دنیوی و چشم طمعش پر نمی شود مهم نیست چون حالا در این
به هم ریختگی درونم قناعت را از کجا پیدا کنم تا چشم طمع این مرداب پر نشدنی را کور کند بگذار ببلعد به امید
بیابان شدنش تا ابد هم شده صبر می کنم انجاست که من میرویم و میان ان همه تنفر بلعیده شده قلبم را که تمام روحم
را درونش جا گذاشته پیدا می کنم و از این شهر می روم دور می شوم انقدر دور می شوم که تمام ادمهایش را مورچه
ای بیش نبینم که در حال کشیدن اذوقه به انبارهایشان اند و تمام خانه ها و کاخ ها را نیز جز غباری نبینم.



دنبال حقیقت مگرد
چرا که حقیقت تنها در وجود توست؟
ما بهم نمی رسیم مثل خورشید و ماه
تن تو خاک بهشت تن من پراز گناه
تویی یک روز بهار یار تو خورشید گرم
من شبی بی همدم یک شب سرد و سیاه
من به دنبال تو با پای برهنه
تو جوون و تازه من پیرو کهنه
تویی یک مرغ سپید عاشق چشمه و رود
من گل الوده و تلخ قطره ابی ته چاه
تویی در راه سفر سفری دورو دراز
تن به قدرت من عاجز از این همه راه
من به دنبال تو با پای برهنه
تو جوون و تازه من پیرو کهنه
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه از این بیشتر که پیش چشم خودت کسی که سهم تو بود به
دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که می خواستی یک عمر به راستی کسی از راه
ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا شود
به او که دوست ترش داشته برسد
رها کنی بروند دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به
گوششان
برسد
خدا کند که... نه نفرین نمیکنم نکند
به او که عاشقش بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند فقط زود ان زمان برسد
یک نصیحت : مواظب خودت باش
یک خواهش : اصلا عوض نشو
یک آرزو : فراموشم نکن
یک دروغ : تورو دوست ندارم
یک حقیقت : دلم برات تنگ شده
یک رویا : تورو داشتن
کودکی از موقع تولد تا 14 سالگی:
بهترین زمان زندگی وقتی که به هیچکی فکر نمی کنی
و می خندی.
نوجوانی 14 تا 18 سالگی:
بدترین زمان واسه زندگی وقتیکه گول می خوریبا
احساست بازی می شه و تو هیچی نمی گی اوج
دیونگی نفرت انگیزه.
جوانی 18 تا 34 سالگی:
از 18 تا 21 خیلی سخت آدم باید انتخاب کنه و دوست
داشته باشه... از 21 به بعد باید زندگی کنه با اون
کسی که انتخاب کرده ودوستش دارد.
میان سالی 35 تا 65 سالگی:
یه جور بی خیالی .بی خیالی رو عشق.همه اش کارو
جنب و جوش برای گذراندن زندگی و سرو سامان دادن
بچه ها که یا هستند یا نیستند.
پیری 65 سال به بالا:
آدم سرش شلوغ می شه شایدم نه بیافته گوشه خونه
سالمندان چون بعضی ها فکر می کنند یه همچین
آدمی به درد نمی خوره قلبش مچاله می شه.